پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

تو بهترین هدیه ی خدا هستی...

همیشه وقتی می دیدم چطور بچه ها دستهای کوشولوشونو باز می کنند تا خودشونو بندازند تو بغل ماماناشون ته ته دلم یه آهی می کشیدم و می گفتم یعنی یه روزی میشه منم... پرنیای من، وای که چقدر لذت بخشه وقتی سفت بغلت می کنم وتو خودتو برام لوس می کنی و سرتو می ذاری رو شونم و دستات رو میاری تا من غرق بوسشون کنم،عاشقتم عزیزم...انشالله همیشه صحیح وسالم باشی وبهترینها رو برات آرزو می کنم خییییییییییییییلی دوستت دارم عروسکم     خداجون شکرت شکرت ...
22 مهر 1391

چشیدن طعم اولین سوپ...

امروز چهارشنبه 1391.5.11 اولین باری هست که می خوام برا عسلم سوپ درست کنم... داخل سوپت سبزی سوپی، برنج ،هویج،قلم،کدو ریختم با کمی روغن زیتون... ساعت 1 ظهر بود برات پختم تا بعد از ظهر بهت بدم ...طعمش رو دوست داشتی بهتر از حریره می خوردی  ...
20 مهر 1391

شیرینی خوران دختر دایی مامانی...

ا م روزپنج شنبه1391.7.6 که عصر رفتیم خونه دایی اصغر که شبش شیرینی خوران دخترش بود و تو یه کوچولو سرما خوردی جیگرم و فرداش دایی احسان و مامان جونی تل زد ند سراغت رو گرفتند و زن دایی زینب هم پیام داد و سراغت رو گرفت ...
16 مهر 1391

تولد بابا مجتبی...

    نماد ماه مهر   بهترین بابای دنیا تولدت مبارک امروز چهارشنبه 1391.7.12قرار شد شب برا بابایی جشن تولد بگیریم خلاصه صبحش رفتیم خونه ی مامان جون که بریم برا بابایی کیک بخریم  بعداز ظهر رفتیم و براش یه کیک خشمل خریدیم و شب رفتیم خونه و بعداز خوردن شام برا بابایی تولد گرفتیم و سوپرایزش کردیم . خیلللی خوش گذشت جای همتون خالی   عکس کیک و کادو اینم بابایی و پرنیا دوستت داریممممممممممممممم {از طرف مامانی و پرنیا} ...
12 مهر 1391

8ماهگی پرنسس پرنیا و دو مروارید زیبا...

قندو عسلم هشت ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه نهم شدیم هشت ماهه دلیل نفس کشیدنم شدی مونسم شدی همه کسم شدی وااای عزیزم اگه یه لحظه ازم جدا بشی دلم برات یه ذره می شه خییییییلی دوستت دارم هر روز شیرین تر و با نمک تر می شی و دل من و بابایی رو می بری وای وقتی بابایی از مغازه میاد با تموم سرعتت می ری سراغ بابا و من رو رها می کنی که اون موقعه که من بهت می گم پرنیا من اینجا بوووووووووقموقتی بابایی بغلت می کنه من دستت رو می گیرم دستت رو از دست من می کشی و محکم به بابا می چسبی و پاهات رو می ذاری رو کمربند بابا و می ری بالاخلاصه خیلی دل می بری ، دایی احسان وقتی می بیندت اینقدر باهات بازی می کنه ودایی محسنم وقتی گریه می کن...
11 مهر 1391

چادگان وروز دختر...

امروز یکشنبه 1391.6.26ساعت 3عصر با مامان جون و دایی احسان ودایی حبیب و زن دایی عاطفه خاله اقدس و محسنش و خاله ناهید و بچه هاش و منصوره و مامان جون فاطمه و دایی اکبر و زن دایی لیلا رفتیم به طرف چادگانو شب اونجا خوابیدیم فردا ظهرش هم جوجه درست کردیم که خیلی چسبید جاتون خالی عصرش هم رفتیم دم رودخانه و چندتا عکس گرفتیم و شبش هم تولد دایی اکبر بود که زن دایی می خواست سوپرایزش کنه خلاصه با کلی تدارکات کیک و کادو و تزیینات وققتی دایی اکبر از بیرون اومدش حسابی سوپرایز شد و زن دایی لیلا یه جفت کفش بهش کادو داد و مامان جون فاطمه هم یه فلاکس و بقیه هم پول خییییییییییییییلی خوش گذشت خیلی باحال بود راستی دست زن دایی عاطفه هم اونجا پشه زد که یه عالمه ور...
10 مهر 1391

گردش با عموها...

امروز 1391.5.29یکشنبه عصر رفتیم با عمو محسن و سعید ومجید و خانماشون و رضا و سینا و هستی و مهران وحسین رفتیم سینما خانواده فیلم بی خداحافظی رو دیدیم که خیلللللللی زشت بود و بعدشم عمو سعید رفت برامون پیتزا خرید و رفتیم پارک بوستان و یکمم بردمت با بابایی سوار تابت کردم اینقدر ذوق می کردی عزیزم. خیلی خوش گذشت فکر کنم این گردش به تاریخ بپیونه وبه خاطر همین گفتم تو وبلاگت ثبتش کنم آخه بار اولمون بود که با عموجونیا می رفتیم بیرون خلاصه ساعت 12 بود که برگشتیم خونه. چنتا عکسم ازت گرفتم چون شب بود زیاد جالب نشد. ...
10 مهر 1391